هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

61

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

را هنگامى ديدم كه مسلمانان از گرد پيامبر پراكنده شده و سپس بازگشتند . او در گروه نخستين بود ، گويا او را از پشت سر مىنگرم كه لنگان‌لنگان راه مىرود و مىگويد : من مشتاق رفتن به بهشت هستم . و پسرانش در پى او روان بودند تا آنكه همگى كشته شدند . ( 1 ) واقدى مىگويد : عايشه براى بدست آوردن خبر به همراه چند تن از زنان مدينه بيرون آمده بود ، در راه به هند دختر عمرو بن حزام برخورد كرد كه شترى را مىكشيد كه پيكرهاى شوهرش عمرو بن جموح و پسرش خلاد بن عمرو و برادرش عبد الله بن عمرو بن حزام پدر جابر بن عبد الله انصارى بر آن بودند . عايشه به او گفت : چه خبر ؟ هند گفت : در مورد پيامبر او سالم است ، و هر مصيبتى با زنده بودن وى ناچيز است . خداوند از مؤمنان شهيدانى گرفته است . عايشه گفت : اينان كيستند ؟ گفت : برادرم و شوهرم و پسرم . گفت : آنان را كجا مىبرى ؟ گفت : به مدينه تا در آنجا خاكشان كنم . ( 2 ) در حالى كه وى شتر خود را بسوى مدينه مىبرد ناگاه شتر از بردن اجساد خوددارى كرد . چون او را وادار مىكرد در جاى خود مىايستاد ، و چون او را بسوى مدينه مىبرد از رفتن خوددارى مىكرد . از اينرو هند دختر عمرو بن حزام شتر را به سوى احد بازگرداند و در اين حال شتر چنان راه مىرفت كه گوئى بارى را حمل نمىكند . وى به نزد پيامبر ( ص ) كه هنوز در احد بود بازگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد . پيامبر فرمود : او مأمور است ، آيا شوهر تو هنگامى كه از خانه بيرون مىآمد چيزى گفت ؟ هند گفت : آرى ، وى آنگاه كه به احد روى آورد رو به قبله كرد و گفت : خدايا مرا به نزد خانواده‌ام بازنگردان . پيامبر فرمود : از گروه انصار كسانى هستند كه اگر خدا را به چيزى سوگند دهند خدا آن را انجام خواهد داد ، و شوهر تو عمرو بن جموح از آنان است . سپس پيامبر آن پيكرها را به خاك سپرد و به هند گفت : اى هند ، آنان هر سه در بهشت با هم هستند . وى گفت : اى رسول خدا از خداوند بخواه كه مرا با آنان قرار دهد ، و پيامبر نيز براى او دعا فرمود .